من از مهد کودک بدم میاد!

هستی عزیزم امروز کلی گریه کرد که نره مهدکودک عجیبه که از اونجا اینقدر بدش اومده من خیلی دلم سوخت اما چه می تونستم بکنم فقط با مربیش کلی حرف زدم که تو رو خدا دعواش نکنید یکم هواش داشته باشید و ....

هستی با همون لحن بچه گانه شیرینش با من حرف زد و بهم گفت دیروز وقتی زود از خواب بیدار شدم همون خاله بالاییه دعوام کرد گفتم تو چی کار کردی گفت من گریه کردم گفتم اونا چی گفتن؟ گفت که بهم گفتن چقدر لوسی !! آخی دلم براش سوخت اتفاقاً هستی اصلاً لوس نیست و خیلی بچه خودساخته ایه اما وقتی بیدار می شه یعنی دیگه بیدار می شه  میدونم که عصبانیشون کرده اما اونا هم نباید اینطور با بچه ها رفتار کنن که هر روز موقع مهد رفتن کلی گریه کنه و بگه من از اونجا بدم می یاد تورو خدا منو نبر مهد ....

راستی اگه شما دوست عزیز راهنمایی خاصی راجع به این رفتار بچه ها دارید من بی نصیب نگذارید

اوه راستی دیشب یه تیر خلاصی هم خوردیم تازه پنج ماهه اسباب کشی کردیم به این خونه صاحبخونه اومد و گفت تمام واحدها رو فروخته (چون پسرش کلاه برداری کرده و باید پول طلبکارارو بده و ماباید تاوانش رو پس بدیم) از حالا از فکر اسباب کشی دوباره اونم تو این مدت کوتاه سرگیجه می گیرم این عکس هستی تو اسباب کشی پنج ماه پیشه که کلافه شده بود و گریه میکرد

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

 

هستی عزیزم امروز کلی گریه کرد که نره مهدکودک عجیبه که از اونجا اینقدر بدش اومده من خیلی دلم سوخت اما چه می تونستم بکنم فقط با مربیش کلی حرف زدم که تو رو خدا دعواش نکنید یکم هواش داشته باشید و ....

هستی با همون لحن بچه گانه شیرینش با من حرف زد و بهم گفت دیروز وقتی زود از خواب بیدار شدم همون خاله بالاییه دعوام کرد گفتم تو چی کار کردی گفت من گریه کردم گفتم اونا چی گفتن؟ گفت که بهم گفتن چقدر لوسی !! آخی دلم براش سوخت اتفاقاً هستی اصلاً لوس نیست و خیلی بچه خودساخته ایه اما وقتی بیدار می شه یعنی دیگه بیدار می شه  میدونم که عصبانیشون کرده اما اونا هم نباید اینطور با بچه ها رفتار کنن که هر روز موقع مهد رفتن کلی گریه کنه و بگه من از اونجا بدم می یاد تورو خدا منو نبر مهد ....

راستی اگه شما دوست عزیز راهنمایی خاصی راجع به این رفتار بچه ها دارید من بی نصیب نگذارید

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

بابا و عموجمال مشغول جوجه درست کردن تو راه اهواز

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

پگاه و درسا

اینم عکسای اهواز با دوست جونای هستی یعنی درسا و پگاه سرلک

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

حمام

وقتی بابا امید موهای هستی را خشک می کند

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

تخت جدید

تازگیها تخت هستی رو عوض کردیم و براش یه تخت بزرگتر خریدیم دخترم دیگه سه سالش شده و ماشاا... قد بلندم که هست خلاصه تو این خونه جدید برای پنجره اتاقش هم پرده نخریده بودم و بعد از انتخاب تختش رفتم برای اتاقش پرده هم خریدم خیلی نازه تختش قرمز و پرتقالی و پرده اتاقش هم تلفیقی از پرتقالی خیلی خوشرنگ و زرده و کلی نمای اتاق تغییر داده چند روز پیش مامانم ازش سوال کرده که اجازه می دی منم تو تختت بخوابم گفته: نخیر شما باید رو زمین بخوابید و برام قصه بخونید اگه بیایید رو تخت من تختم می شکنه !!!  خلاصه مامانم کلی حالش گرفته شده بود

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

غذا خوردن

دیروز جمعه بود چون من پنج شنبه ها تعطیلم خیلی به هستی خوش می گذره کلی با هم بازی می کنیم این روزا مجبورم هرشب یا شهر موشا ببینم یا گلنار یا باربی  اما حالا کی جرات داره برنامه خودش نگاه کنه  مامان پس شهر موشا رو چرا برداشتی !!!

یه بار وقتی که هستی داشت غذا می خورد ماست با غذاش حسابی مخلوط کرده بود منم گفتم مامان چرا داری کثافتکاری می کنی این گذشت و تا این که دیروز من براش کمی ماست ریختم کنار بشقابش و دیگه کاسه براش نذاشتم که یکهو قاشقش گذاشت و نگاهی به من کرد؛ مامان چرا داری کثافت کاری می کنی؟!!!! نمی دونستم دعواش کنم بخندم عصبانی بشم فقط نگاش کردم دیدم یه خنده پشت چشماش قایم شده نتونستم جلوی خندم بگیرم من که خندیدم اون وروجکم زد زیر خنده حالا نخند و کی بخند

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

تولد وبلاگ من

امروز روز تولد وبلاگ منه

من سپیده مامان هستی جونی و همسر بابا امیدم.

خوشحالم که بالاخره نوشتم فرصتی دست داد تا خانه کوچکی در این دنیای جالب بسازم.

من 27 سالمه و دختر کوچولوی بامزه ای دارم که تمام هستی من و بابایی شده.

روزها را البته دور از هستی در محل کارم می گذرانم و با خیال لحظه به لحظه او حتی در اوج ساعتهای پرکار زندگی می کنم و از تصور او در مهد کودک با آن نگاه نافذ کنجکاو کمی غمگین می شوم و به یاد می آورم لحظه زیبای در آغوش کشیدنش را لحظه رسیدن. لحظه ای که سه تایی در کنار هم آرام گرفته ایم.

دخترک ما الان دیگه 3 سالش شده و قد کشیده باورم نمی شه انگار همین دیروز از انتظار به دنیا آمدنش لبریز بودیم و اولین باری که اسم قشنگش بر لبهایمان لبخند آورد دیگر هستی شد و هستی ماند و هستی خواهد ماند.

  

نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

نقاشی

برحسب اتفاق موقع جستجوی نقاشی بچه ها به این سایت برخورد کردم بسیار برایم جذاب بود

لذت ببرید http://drawergeeks.com/

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

عشق

 

عشق 

اگرچه می دانم دوستم دارد اما غمگینم...

چون نگاهش به شیرینی رویاهایم نبود

هستی من از فرزندم و عشقم جان می گیرد

  

نویسنده : sepideh ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

هستی مامان

25/2/86

دیروز خیلی زود رسیدم خونه و کلی از کارهای عقب افتاده انجام شد. اما از همه مهمتر دختر خوشگلم بود که کلی باهاش بازی کردیم موزیک عموشهرام گذاشتیم و دنبال هم دویدیم وقتی می خندید دنیا برام قشنگ بود دخترم با خندهاش خونه رو خوشبو می کنه. گلم شیرین زبونه. گلم قشنگه.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :