به دخترم

دخترم مامان و بابا دوستت دارند و تمام فکرشان خوشخبختی و آرامش توست. دخترم خوب بزرگ شو، دخترم سالم باش، آرام باش. مامان و بابا پیش تو هستند، به تو عشق می دهند و از تو عشق می خواهند. دختر دلبندم مامان را به خاطر تلخی های گاه و بی گاهش ببخش و یک کم کمتر لوس باش

 راستی خوش به حالت بابا امید چه طبل قشنگی برایت خریده راستی بازهم خوش به حالت که بابا تو را خیلی پارک می برد کلی تاب می خوری و از سرسره بالا می روی با خنده های قشنگت به پایین سر می خوری. راستی خوش به حالت چه مامان خوبی داری   راستی خوش به حالت چه بابای مهربانی داری، راستی خوش به حالت که اینقدر معصومی. تو دختر قشنگ مامان و بابا حتماً افتخار ما خواهی بود حتماً بهترین دختر دنیا خواهی بود. حتما بهترین و صبورترین همسر دنیا خواهی بود. راستی خوش به حال همسرت....

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

اگر...

کودکان آنگونه زندگی می کنند که آموخته اند:

اگر کودکی با انتقاد زندگی کند، می آموزد که محکوم کند.

 اگر با عناد و دشمنی زندگی کند، می آموزد که بجنگد.

اگر کودکی با ترس زندگی کند، می آموزد که بهراسد.

 اگر کودکی با ترحم زندگی کند، می آموزد که احساس بدبختی کند.

 اگر کودکی با تمسخر زندگی کند، می آموزد که شرمنده باشد.

اگر کودکی با حسادت زندگی کند، می آموزد که حسرت به چه معنا است.

 اگر کودکی با شرمندگی زندگی کند، می آموزد که احساس گناه کند.

 اگر کودکی با تشویق زندگی کند، می آموزد که اعتماد به نفس داشته باشد.

اگر کودکی با بردباری زندگی کند، می آموزد که صبور باشد.

 اگر کودکی با تشویق زندگی کند، می آموزد که که قدردانی کند.

 اگر کودکی با مقبولیت زندگی کند، می آموزد که عشق بورزد.

اگر کودکی با تائید زندگی کند، می آموزد که خودش را دوست بدارد.

 اگر کودکی با شناخت زندگی کند، می آموزد که داشتن هدف در زندگی پر اهمیت است.

اگر کودکی با تعاون زندگی کند، می آموزد که سخاوتمندی یعنی چه.

اگر کودکی با صداقت و انصاف زندگی کند، می آموزد که حقیقت و عدالت کدام است.

 اگر کودکی با ایمنی زندگی کند، می آموزد که به خود و اطرافیانش اعتماد داشته باشد.

اگر کودکی با دوستی و مهربانی زندگی کند، می آموزد که زندگی در این دنیا زیباست.

اگر شما با آرامش زندگی کنید، کودک شما می آموزد که بدون اضطراب زندگی کند.

  • واقعا چه تعدادی از ما پدرها و مادرها به کودکانمان اینگونه آموزش می دهیم و با آنها اینگونه رفتار می کنیم! من فکر می کنم اگر ما یه تعدادی از آنها را رعایت کنیم باز هم جلوتریم از آنهایی که درست عکس آن را اجرا می کنند یا اینکه بی تفاوت از کنارتربیت فرزند می گذرند. هستی عزیز من خیلی دور از مامان و بابایی است که دوست دارند تمام خوبیهای دنیا را برایش یکجا جمع کنند. وقتی فکر می کنم چقدر ساعتهایی که با هستی جان می گذرانم کم هستند و چقدر دیر می رسم به تکه ای وجودم غمگین میشم ولی همین الان می دانم که عزیزترین هایش در زندگی من و بابایی هستیم و وقتی پیش ماست همان زمان کوتاه چقدر احساس لذت و آرامش می کند وقتی به موهای نرمش دست می کشم وقتی به صورت زیبایش بوسه می زنم خستگی و غمهایم را تا بوسه بعدی آرامتر تحمل می کنم.
  • دخترم مامان و بابایی دوستت دارند و برای توست که تلاش می کنند هرگز نبودن آنها به معنای فراموش کردن تو حتی برای لحظه ای نیست کاش روزی که دست نوشته های ناچیز مامان را می خوانی به این موضوع رسیده باشی

                            دوستت دارم           مامان

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

پارک

  • چقدر هستی تاب سرسره رو دوست داره بابا امید دیشب هستی رو برده بود پارک و تا دیروقت با هم بازی می کردن من البته باید به کارای خونه می رسیدم و واسه امروز نهار درست می کردم نتونستم برم هستی انقدر خسته بود که صبح وقتی رفتم تو اتاقش که بغلش کنم ببرم دیدم هم دستاش بازن به بغل هم پاهاش درست مثه اینکه غش کرده باشه و هنوز هم غرق خواب بود دلم نمی اومد تکونش بدم ولی مجبور بودم چون دیرم می شد آروم بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که بتونه بخوابه تمام راه رو هم خواب بود

  • خدایا دخترم داره بزرگ می شه چقدر قد کشیده و به نظرم می یاد خوشگلتر شده  وقتی راجع به موضوع مورد علاقش با اشتیاق حرف می زنه چشماش برق عجیبی می زنه و من با تمام وجود تو چشماش خیره می شم امید کوچولوی من...
  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

حسادت

هستی ما روز به روز بزرگتر میشه و روحیاتش طبعاً تغییر می کنن ولی همچنان فهمیده و کمی مرموزه هستی از موقعی که دیبا کوچولو مهمون ماست حالتهای عجیب حسادت و مهربانی رو نشون می ده حس مالکیت جالبی که نسبت به همه چیز اون خونه و مامان و بابا از خودش نشون می ده کمی خنده دار به نظر می رسه. چیز جالبی که چند ماه اخیر دچارش شده نگاه کردن فیلمهای کارتون مورد علاقش برای چندصدمین باره فیلمهایی که خیلی نگاه می کنه باربی - مدرسه موشها - گلنار و این اواخر شرک هست. راستی روز یکشنبه هستی رو آوردم محل کارم و کلی بازی کرد. اینجا همه دوسش دارن و اجتماعی بودن هستی براشون جالبه.

عکساش و میذارم اینجا

http://www.imagehosting.com/show.php/752232_Image1108.jpg.html

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

دلتنگی

همش نگرانم همش با احساس گناه تو محل کارم هستم حس می کنم بیش از اینها باید با هستی باشیم کاش می شد... وقتی می رسم همش مشغول جمع کردن و پخت و پز و خلاصه کارهای خانه هستم. حس می کنم نمی توانیم خوب به هم برسیم من. امید. هستی

مگه همش چقدر در روز همدیگرو می بینیم اینجا در اوج شلوغی کار (امروز برعکس خیلی وقت آزاد داشتم) به فکرشون هستم و از فکر کردم به امیدم و همه هستیم لذت می برم گاهی با حرف زدن از کارهای هستی واسه همکارام خودم رو تسکین می دم الان دخترم کجاست الان داره با کی بازی می کنه غذا خوب می خوره کسی براش داستان می خونه ؟ نکنه کاری کنه دعواش کنن و دل کوچولوش بلرزه آخه مامان پیشش نیست... نمی دونم امروز چرا اینقدر غمگینم. کاش پیش هستی و امید بودم

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

نمی دونم

این روزا هستی عزیز خیلی خوشحاله چون دوست جونش دیبا کوچولو از کرمان اومده و کلی با هم بازی می کنن. البته حسادتش آدمو کلافه می کنه و همش باید پا درمیونی کنی تازه اگه یه کم برخلاف میلش حرف بزنی کلی دلخور می شه و می گه تو مامان خوبی نیستی!!

من خیلی بی حوصلم به دلیل تغییر و تحولاتی که داره بهمون فشار می یاره حتی تمام دیروز با اینکه می تونستم باهاشون برم بیرون ترجیح دادم تنها بمونم و امید و هستی و مامان رفتن. تلویزیون رو خاموش کردم پنکه و حتی به نظرم اومدم هنوز هم ساکت نیست رفتم شیرآب رو سفت کردم که صدای چک چکشو نشنوم و یه پنج دقیقه ای دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم انگار هیچ فکری نمی کردم چه حال خوبی بود مثل یه حالت خلسه! راستش حال نوشتن هم ندارم حس می کنم نوشته ها بعداز خلق شدن بهم دهن کجی می کنن انگار می خوان بهم بفهمونن که خرفتم خنگم دست و پاچلفتیم یه احمق واقعی ام که هی دست و پا می زنه فکر می کنه می شه دنیا رو به یه چشم دیگه دید کدوم چشم؟ این همه مسائل روزمره که متعلق به همین دنیا و زندگی ما هستن مسائلی که خیلیاشون مادین و اونای دیگه مریضی و بدبختی.

بهتره برم خیلی دارم تلخ می نویسم باشه یه وقت دیگه تو وبلاگ جوجو این حرفا خوب نیست...

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

برای هستی به یاد او

با دستهای کوچک خوش
بشکاف از هم پرده ی پک هوا را
 بشکن حصار نور سردی را که امروز
 در خلوت بی بام و در کاشانه ی من
پر کرده سر تا سر فضا را
با چشمهای کوچک خویش
کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت
کم کم ببین این پر شگفتی عالم ناآشنا را
 دنیا و هر چیزی که در اوست
 از آسمان و ابر و خورشید و ستاره
از مرغها ، گلها و آدمها و سگها
 وز این لحاف اپره پاره
 تا این چراغ کور سوی نیم مرده
 تا این کهن تصویر من ، با چشمهای باد کرده
 تا فرش و پرده
کنون به چشم کوچک تو پر شگفتی ست
 هر لحظه رنگی تازه دارد
خواند به خویشت
فریاد بی تابی کشی ، چون شیهه ی اسب
وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت
 یا همچو قمری با زبان بی زبانی
محزون و نامفهوم و گرم ، آواز خوانی
 ای هستی من
تو می توانی ساعتی سر مست باشی
با دیدن یک شیشه ی سرخ
یا گوهر سبز
اما من از این رنگها بسیار دیدم
 وز این سیه دنیا و هر چیزی که در اوست
از آسمان و ابر و آدمها و سگها
 مهری ندیدم ، میوه ای شیرین نچیدم
وز سرخ و سبز روزگاران
 دیگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بریدم
دیگر نیم در بیشه ی سرخ
یا سنگر سبز
 دیگر سیاهم من ، سیاهم
دیگر سپیدم من ، سپیدم
وز هرچه بود و هست و خواهد بود ، دیگر
 بیزارم و بیزار و بیزار
نومیدم و نومید و نومید
هر چند می خوانند امیدم
 نازم به روحت ، هستی جان ! با این عروسک
تو می توانی هفته ای سرگرم باشی
تا در میان دستهای کوچک خویش
 یک روز آن را بشکنی ، وز هم بپاشی
 من نیز سبز و سرخ و رنگین
 بس سخت و پولادین عروسکها شکستم
 و کنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها
چون کولیی دیوانه هستم
ور باده ای روزی شود ، شب
 دیوانه مستم
 من از نگاهت شرم دارم
 امروز هم با دستخالی آمدم من
 مانند هر روز
نفرین و نفرین
بر دستهای پیر محروم بزرگم
اما تو دختر
 امروز دیگر هم بمک پستانکت را
بفریب با آن
کام و زبان و آن لب خندانکت را
و آن دستهای کوچکت را
سوی خدا کن
 بنشین و با من « خواجه مینا » را دعا کن

م.امید

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

 

وای خدای من امروز قرار بود برای هستی جایزه بخرم دیروز که اصلا فرصت نشد گفتم امروز صبح از مغازه جلوی مهد یه جعبه آبرنگ می خرم که عاشق آبرنگه حالا قولشم به بچم دادم رفتم تو مغازه هر چی گشتم کیفم پیدا نکردم یادم اومد که دیشب وقتی پیک پرده اتاق هستی رو آورده بود پولش دادم و گذاشم رو میز کامپیوتر !!!!! داشتم از خجالت می مردم حتی نتونستم واسه هستی یه کلوچه بخرم از خودم متنفر شده بود خوبه حالا واسش میوه گذاشته بودم خودش هم هی می گفت شیرکاکائو بخر نمی دونم از قول جایزه بود یا چیز دیگه امروز با وجود اینکه مثل همیشه گفت منو ببر خونه مامان بزرگ اما اصلا ً گریه نکرد و حتی به مربیش سلام هم کرد! خلاصه سوار ماشین شدم و همین طور به ندانم کاری خودم و این نفرت از خودم فکر می کردم که یکهو یه پسرجوانی از جلوم ردشد که به نظرم قیافش غیرطبیعی بود دقت که کردم دیدم هموفیلیه با صدای بلند خدا رو صدا کردم خدای من خدای من خدای من شکرت ای خدا به خاطر سلامتی شکرت ای بزرگ من... خدایا به این بچه سلامتی بده به خودم که اومدم کلی واسه اون بچه دعا کرده بودم و دیدم حالم خیلی گرفته س صدای رادیو رو زیاد کردم حال موسیقی هم نداشتم گفتم به اخبار گوش کنم با تعجب دیدم که شخصی که گوینده سردار صداش می کنه راجع به کارتهای سوخت صحبت می کنه و می گه نتها مشکل در نرسیدن کارت به منزل آدرس نادرست است که ربطی به تعویض پلاک هم ندارد!!!!! خدای من اینهمه مدته آویزون کارت سوختیم و فکر می کردیم برای عدم تعویض پلاکه ولی این یارو چی داره می گه ....

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

بازهم مهد کودک

امروز باز هم هستی گریه کرد خیلی بیشتر از همیشه چنان به من چسبیده بود که دلم گرفت انگار وقتی مانتوهای سیاه اونا رو دید صورت بچه هم سیاه شد چشماش چرا اینشکلی شده بود حالا قرار شد یه چیزی براش بگیرم ببرم به عنوان جایزه اگه گریه نکنه دلم همش پیش هستی جونیه امیدوارم این موضوع هرچه سریعتر حل بشه که دیگه داره تحملم تموم می شه

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :