پاک کن من گم شده....

یه مشکل اساسی با هستی داریم اونم این که وسایلش رو گم می کنه. امروز مجبور شدیم دعواش کنیم. من یه کم صدام هم اومد بالا راستش بهش یه پس گردنی زدم ناراحت دلم می خواد بیشتر قدر وسایلش رو بدونه اما انگار نه انگار. امروز صبح هم کلی التماس کرد که مامان پول بده همه تو مدرسه بستنی می خورن منم بخورم دلم براش سوخت بهش پونصد تومن دادم حالا امروز علاوه بر اینکه دومین پاک کنی که براش خریده بودم و البته برچسب اسمش رو هم داشت گم کرده می گه پول رو گم کردم اولش که گفت یکی از بچه ها از تو جا مدادیم برداشته بهش هی گفتم پولم و بده اونم پول خرد بهم داده بوفه مدرسه هم گفته با این پول بستنی نمی شه منم پول رو دادم به یکی دیگه از بچه ها تعجب چون به دردم نمی خورد تعجب خلاصه بعد از کلی سرزنش و اینا دیدم الانه که بابایی هم بهش گیر بده بردمش تو اتاقش و کلی آروم آروم باهاش حرفیدم. حالا هم قول داده که بیشتر مراقب وسایلش باشه. راستش دلم براش خیلی سوخت فکر کنم زیاده روی کردم خیلی بغض کرده بود و از ترسش گریه نمی کرد.... جان مادرتون اگه تجربه ای تو این زمینه دارید با من هم به اشتراک بگذارید.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٩

تجربیات کلاس اولی ها (آخه منم کلاس اولیم)

جون دلم براتون بگه که اون تجربه جدیدی که می خواستم بگم این بود که هستی ما چون تو پیش دبستانی مشق نمی نوشتن و کلا مخالف تکلیف انجام دادن بچه تو منزل بودند تموم نشونه ها رو می شناسه اما تو نوشتن بیا و ببین چشمتون روز بد نبینه چنان کثیف و تو هم تو و کج و معوج می نویسه که من روز اول نزدیک بود غش کنم. خلاصه که با این شازده خانم بنویس بنویس هیچ فایده ای نداره جز این که دست درد و دل درد و گرسنگی و هزار تا درد بهش حمله ور بشه. در نتیجه بنده مستأصل دیدم هیچ راهی جواب نمی ده وقتی که داشت مشق می نوشت شروع کردم براش قصه خوندن نتیجه فوق العاده بود از همیشه تر تمیز تر و با تمرکز تر مشق نوشت. منم آرامش خوبی پیدا کرده بودم و احساس خوبی داشتم که به جای اینکه هی بگم این کارو بکن اینجوری بنویس براش قصه می گفتم، البته فکر می کنم این یک ماه اول اینجوری سخت باشه بعدش دیگه راه میوفتن این کلاس اولی ها. آهان یه چیز دیگه صبح موقع بیدار شدن خیلی باید نازش رو می کشیدم منم جدیدا اولی که بیدار می شم کامپیوتر رو روشن می کنم و براش آهنگ رقص بذار دخمل منم که قرتی تشریف دارن به محض شنیدن آهنگ شاد شروع می کنه به وول خوردن و جون دلم براتون بگه که بعضی اوقات می بینم که داره با رقص می ره دست و صورتش رو بشوره. بله اینم از اولین تجربیات من و هستی در بدو شروع کلاس اول...

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها : کلاس اول ، مشق ، موزیک ، قصه

اولین آپم بعد از دو سال

خوب دو سال زمانی زیادیه برای آپ نکردن یک وبلاگ ولی من واقعا فکر می کردم اینجا رو حذف کردم دوست خوبم فریبا به یادم انداخت که اینجا هست. با این که قسمت زیادی از آرشیوم رو پیدا نکردم اما اشکال نداره همین که دوباره می تونم اینجا رو آپ کنم خودش یه دنیاست برام. 

هستی من امسال 7 ساله شده و رفته کلاس اول. با یه دنیا امید و آرزو شاهد اولین گامهاش به سمت قله موفقیت هستم. روزهای جالبی رو شروع کردم تجربه بنویس بنویس و اینا رو می گم زبان حالا تو همین مدت به تجربه های خیلی جالبی هم دست پیدا کردم که سر فرصت حتما ازشون می نویسم. خیلی خوشحالم خیلی. امروز سالگرد ا زدواجمون هم هست و دوباره نوشتن تو این وبلاگ برام مثل یه هدیه بود. ازت ممنونم فریبا جان.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها : مهر ، مدرسه ، تجربه