وای خدای من امروز قرار بود برای هستی جایزه بخرم دیروز که اصلا فرصت نشد گفتم امروز صبح از مغازه جلوی مهد یه جعبه آبرنگ می خرم که عاشق آبرنگه حالا قولشم به بچم دادم رفتم تو مغازه هر چی گشتم کیفم پیدا نکردم یادم اومد که دیشب وقتی پیک پرده اتاق هستی رو آورده بود پولش دادم و گذاشم رو میز کامپیوتر !!!!! داشتم از خجالت می مردم حتی نتونستم واسه هستی یه کلوچه بخرم از خودم متنفر شده بود خوبه حالا واسش میوه گذاشته بودم خودش هم هی می گفت شیرکاکائو بخر نمی دونم از قول جایزه بود یا چیز دیگه امروز با وجود اینکه مثل همیشه گفت منو ببر خونه مامان بزرگ اما اصلا ً گریه نکرد و حتی به مربیش سلام هم کرد! خلاصه سوار ماشین شدم و همین طور به ندانم کاری خودم و این نفرت از خودم فکر می کردم که یکهو یه پسرجوانی از جلوم ردشد که به نظرم قیافش غیرطبیعی بود دقت که کردم دیدم هموفیلیه با صدای بلند خدا رو صدا کردم خدای من خدای من خدای من شکرت ای خدا به خاطر سلامتی شکرت ای بزرگ من... خدایا به این بچه سلامتی بده به خودم که اومدم کلی واسه اون بچه دعا کرده بودم و دیدم حالم خیلی گرفته س صدای رادیو رو زیاد کردم حال موسیقی هم نداشتم گفتم به اخبار گوش کنم با تعجب دیدم که شخصی که گوینده سردار صداش می کنه راجع به کارتهای سوخت صحبت می کنه و می گه نتها مشکل در نرسیدن کارت به منزل آدرس نادرست است که ربطی به تعویض پلاک هم ندارد!!!!! خدای من اینهمه مدته آویزون کارت سوختیم و فکر می کردیم برای عدم تعویض پلاکه ولی این یارو چی داره می گه ....

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :