نمی دونم

این روزا هستی عزیز خیلی خوشحاله چون دوست جونش دیبا کوچولو از کرمان اومده و کلی با هم بازی می کنن. البته حسادتش آدمو کلافه می کنه و همش باید پا درمیونی کنی تازه اگه یه کم برخلاف میلش حرف بزنی کلی دلخور می شه و می گه تو مامان خوبی نیستی!!

من خیلی بی حوصلم به دلیل تغییر و تحولاتی که داره بهمون فشار می یاره حتی تمام دیروز با اینکه می تونستم باهاشون برم بیرون ترجیح دادم تنها بمونم و امید و هستی و مامان رفتن. تلویزیون رو خاموش کردم پنکه و حتی به نظرم اومدم هنوز هم ساکت نیست رفتم شیرآب رو سفت کردم که صدای چک چکشو نشنوم و یه پنج دقیقه ای دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم انگار هیچ فکری نمی کردم چه حال خوبی بود مثل یه حالت خلسه! راستش حال نوشتن هم ندارم حس می کنم نوشته ها بعداز خلق شدن بهم دهن کجی می کنن انگار می خوان بهم بفهمونن که خرفتم خنگم دست و پاچلفتیم یه احمق واقعی ام که هی دست و پا می زنه فکر می کنه می شه دنیا رو به یه چشم دیگه دید کدوم چشم؟ این همه مسائل روزمره که متعلق به همین دنیا و زندگی ما هستن مسائلی که خیلیاشون مادین و اونای دیگه مریضی و بدبختی.

بهتره برم خیلی دارم تلخ می نویسم باشه یه وقت دیگه تو وبلاگ جوجو این حرفا خوب نیست...

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :