پارک

  • چقدر هستی تاب سرسره رو دوست داره بابا امید دیشب هستی رو برده بود پارک و تا دیروقت با هم بازی می کردن من البته باید به کارای خونه می رسیدم و واسه امروز نهار درست می کردم نتونستم برم هستی انقدر خسته بود که صبح وقتی رفتم تو اتاقش که بغلش کنم ببرم دیدم هم دستاش بازن به بغل هم پاهاش درست مثه اینکه غش کرده باشه و هنوز هم غرق خواب بود دلم نمی اومد تکونش بدم ولی مجبور بودم چون دیرم می شد آروم بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که بتونه بخوابه تمام راه رو هم خواب بود

  • خدایا دخترم داره بزرگ می شه چقدر قد کشیده و به نظرم می یاد خوشگلتر شده  وقتی راجع به موضوع مورد علاقش با اشتیاق حرف می زنه چشماش برق عجیبی می زنه و من با تمام وجود تو چشماش خیره می شم امید کوچولوی من...
  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :