اگر...

کودکان آنگونه زندگی می کنند که آموخته اند:

اگر کودکی با انتقاد زندگی کند، می آموزد که محکوم کند.

 اگر با عناد و دشمنی زندگی کند، می آموزد که بجنگد.

اگر کودکی با ترس زندگی کند، می آموزد که بهراسد.

 اگر کودکی با ترحم زندگی کند، می آموزد که احساس بدبختی کند.

 اگر کودکی با تمسخر زندگی کند، می آموزد که شرمنده باشد.

اگر کودکی با حسادت زندگی کند، می آموزد که حسرت به چه معنا است.

 اگر کودکی با شرمندگی زندگی کند، می آموزد که احساس گناه کند.

 اگر کودکی با تشویق زندگی کند، می آموزد که اعتماد به نفس داشته باشد.

اگر کودکی با بردباری زندگی کند، می آموزد که صبور باشد.

 اگر کودکی با تشویق زندگی کند، می آموزد که که قدردانی کند.

 اگر کودکی با مقبولیت زندگی کند، می آموزد که عشق بورزد.

اگر کودکی با تائید زندگی کند، می آموزد که خودش را دوست بدارد.

 اگر کودکی با شناخت زندگی کند، می آموزد که داشتن هدف در زندگی پر اهمیت است.

اگر کودکی با تعاون زندگی کند، می آموزد که سخاوتمندی یعنی چه.

اگر کودکی با صداقت و انصاف زندگی کند، می آموزد که حقیقت و عدالت کدام است.

 اگر کودکی با ایمنی زندگی کند، می آموزد که به خود و اطرافیانش اعتماد داشته باشد.

اگر کودکی با دوستی و مهربانی زندگی کند، می آموزد که زندگی در این دنیا زیباست.

اگر شما با آرامش زندگی کنید، کودک شما می آموزد که بدون اضطراب زندگی کند.

  • واقعا چه تعدادی از ما پدرها و مادرها به کودکانمان اینگونه آموزش می دهیم و با آنها اینگونه رفتار می کنیم! من فکر می کنم اگر ما یه تعدادی از آنها را رعایت کنیم باز هم جلوتریم از آنهایی که درست عکس آن را اجرا می کنند یا اینکه بی تفاوت از کنارتربیت فرزند می گذرند. هستی عزیز من خیلی دور از مامان و بابایی است که دوست دارند تمام خوبیهای دنیا را برایش یکجا جمع کنند. وقتی فکر می کنم چقدر ساعتهایی که با هستی جان می گذرانم کم هستند و چقدر دیر می رسم به تکه ای وجودم غمگین میشم ولی همین الان می دانم که عزیزترین هایش در زندگی من و بابایی هستیم و وقتی پیش ماست همان زمان کوتاه چقدر احساس لذت و آرامش می کند وقتی به موهای نرمش دست می کشم وقتی به صورت زیبایش بوسه می زنم خستگی و غمهایم را تا بوسه بعدی آرامتر تحمل می کنم.
  • دخترم مامان و بابایی دوستت دارند و برای توست که تلاش می کنند هرگز نبودن آنها به معنای فراموش کردن تو حتی برای لحظه ای نیست کاش روزی که دست نوشته های ناچیز مامان را می خوانی به این موضوع رسیده باشی

                            دوستت دارم           مامان

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :