احساس رضایت

امروز مثل همیشه باز هم هستی رو بیدار کردم تا به روتین زندگیمون بپردازیم طفلک بدجوری خوابش می آمد برخلاف همیشه که ۹ دیگه خوابه دیشب دیرخوابید با کارتهای جدیدی که براش خریدم تا دیروقت بازی می کرد و حاضر نشد بره به رختخواب، دیروز براش یک کتاب هم خریدم روش نوشته کتاب قصه های شب تقریبا قطوره و توش کلی داستان داره، آخه وقتی شبها از من می خواد که براش داستان بخونم می ره کتاباش رو بغل می کنه میاره یه چیزی حدود ۲۰ تا کتاب من نمی دونم چرا اینجوریم وقتی کنارش می خوابم و شروع به خوندن می کنم خودم خیلی زودتر از اون خوابم می گیره و همیشه از من دلخور می شه که مامان یکی دیگه ولی من واقعا توانش رو ندارم ازش خواهش می کنم که از حفظ بخونم تا بشه برق رو خاموش کرد و اون هم زودتر بخوابه قصه نوزادیش رو تعریف می کنم قصه عروسی خودمون و همیشه می گه مامان پس من کی عروس می شم و همیشه هم می خواد با باباش عروسی کنه خلاصه این کتاب لااقل ۲۰ تا کتاب رو روی سرم نمی ریزه و با همون چند تا داستان اولش خوابش می بره.

این مهد کودک واقعا چرا اینطوریه وقتی هستی می ره مهد مدام مریضه حتی با اینکه مهدش رو عوض کردم آوردم نزدیک محل کارم خودم صبح می برمش مهد و عصر هم می رم دنبالش توی ماشینه و اصلا باد هم بهش نمی خوره اما مدام سرما خوردس، دلم براش می سوزه واقعا گاهی حس می کنم خیلی گناه داره دلش می خواد بخوابه، دلش می خواد کنار من باشه با هم بازی کنیم با هم غذا بخوریم با هم بریم پارک ... اما من تا عصر سر کارم وقتی می رم دنبالش ساعت ۵:۱۵ می شه تازه الان خوبه اون موقعه که پیش مامان بود ساعت ۳۰/۶ می رسیدم بهش الان تو این کار جدیدم هم مسافت تا خونه کم شده هم هستی رو آوردم دو تا کوچه اونورتر از محل کارم ثبت نام کردم واقعیت اینکه دارم نفس می کشم دیگه با اون عذاب وجدان لعنتی دست به گریبان نیستم و از طرفی حس می کنم بیشتر با همیم. این اواخر جدا داشت حسودیم می شد تمام زندگیش شده بود مامان، اصلا اون شده بود مامانش و وقتی من می اومدم انگار نه انگار. حتی سلام هم زورکی می کرد حس می کردم با من قهره. اما الان برام حرف می زنه برام شعر می خونه ازمهدش می گه خوش اخلاقتر شده و من خیلی احساس رضایت می کنم درنتیجه کارم رو هم پرانرژی تر انجام می دم.

جدا احساس رضایت خیلی احساس خوبیه.

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :