بدغذا

خیلی وقته نیومدم اینجا نه اینکه از دخترم غافل بشم موضوع این نیست اما از این به بعد سعی می کنم اینجا رو به روز نگه دارم. هستی می ره مهد کودک و تا ساعت ۵/۵ - ۶ که ببینمش دلم پرمی کشه. اون طفلی هم وقتی من رو می بینه انگار یه گم کرده دیده جوری خودش رو تو بغل من فشار می ده که انگار می خواد خودش رو تو من حل کنه. کاملا لرزش بدنش رو حس می کنم و تمام بدنم می لرزه. هر روز صبح موقع رفتن می گه مامان دلم برات تنگ می شه و با این حرفش دلم رو خون می کنه. ماشالله حسابی قد کشیده باباش با یه خط کش تو یه قسمت از خونه هرچند وقت یه بار قدش رو علامت می زنه از وقتی که اومدیم تو این خونه حدود ۶ ماه می گذره ولی حسابی قد کشیده عزیز مامانی. این روزها هی گیر داده سی دی خونه مادربزرگه رو بخرین برام ولی همه جور سی دی کارتونی خریدیم اینو گیر نیاوردیم. دخترکم این روزها خیلی بد غذا شده دو ماه که پیش مامانه و نرفته مهد شاید این تغییر محیط هم اذیتش کنه اما صبحانه اصلا نمی خوره اینجور که مامان می گه ولی وقتی من هستم خوب غذا می خوره  دوست داشتم یه مدت تو خونه بودم تا می تونستم بیشتر بهش برسم از نظر عاطفی وگرنه مامان طفلک نهایت سعی اش رو می کنه. ولی برای هستی من و باباش یه جور دیگه ایم با ما یه جور دیگه آروم طفلک. گاهی حس می کنم مادر خوبی نیستم. اون جور که باید و شاید به بچم نمی رسم. باید کمی بیشتر بهش فکر کنم و یکم برنامه ریزی کنم.

این عکسای روزیه که بردیمش بولینگ عبده خیلی بهش خوش گذشت طفلک خیلی وقت بود نرفته بود بیرون

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦
تگ ها :