غذا خوردن

دیروز جمعه بود چون من پنج شنبه ها تعطیلم خیلی به هستی خوش می گذره کلی با هم بازی می کنیم این روزا مجبورم هرشب یا شهر موشا ببینم یا گلنار یا باربی  اما حالا کی جرات داره برنامه خودش نگاه کنه  مامان پس شهر موشا رو چرا برداشتی !!!

یه بار وقتی که هستی داشت غذا می خورد ماست با غذاش حسابی مخلوط کرده بود منم گفتم مامان چرا داری کثافتکاری می کنی این گذشت و تا این که دیروز من براش کمی ماست ریختم کنار بشقابش و دیگه کاسه براش نذاشتم که یکهو قاشقش گذاشت و نگاهی به من کرد؛ مامان چرا داری کثافت کاری می کنی؟!!!! نمی دونستم دعواش کنم بخندم عصبانی بشم فقط نگاش کردم دیدم یه خنده پشت چشماش قایم شده نتونستم جلوی خندم بگیرم من که خندیدم اون وروجکم زد زیر خنده حالا نخند و کی بخند

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :